مراقب باش ...

تاریخ:یکشنبه 6 خرداد 1397-03:32 ب.ظ

مردی به پیامبر خدا ، حضرت سلیمان ، مراجعه کرد و گفت :
ای پیامبر میخواهم، به من زبان یکی از حیوانات را یاد دهی
سلیمان گفت: توان تحمل آن را نداری

اما مرد اصرار کرد  ... سلیمان پرسید، کدام زبان؟
جواب داد: زبان گربه ها، چرا که در محله ما فراوان یافت می شوند !


سلیمان در گوش او دمید و عملا" زبان گربه ها را آموخت
روزی دید دو گربه با هم سخن میگفتند


یکی گفت: غذایی نداری که دارم از گرسنگی میمیرم
دومی گفت: نه، اما در این خانه خروسی هست که فردا میمیرد،آنگاه آن را میخوریم


مرد شنید و گفت: به خدا نمیگذارم خروسم را بخورید، آنرا خواهم فروخت، فردا صبح زود آنرا فروخت
گربه امد و از دیگری پرسید: آیا خروس مرد؟ گفت: نه، صاحبش فروخت ، اما ، گوسفند آنها خواهد مرد و آن را خواهیم خورد   ...


صاحب منزل باز هم شنید و رفت گوسفند را فروخت
گربه گرسنه آمد و پرسید: آیا گوسفند مرد؟
گفت: نه! صاحبش آن را فروخت ...


اما صاحب خانه خواهد مرد ، و غذایی برای تسلی دهندگان خواهند گذاشت و ما هم از آن میخوریم! مرد شنید و به شدت برآشفت ... نزد پیامبر رفت و گفت: گربه ها میگویند امروز میمیرم ... خواهش میکنم کاری بکن !


پیامبر پاسخ داد: خداوند خروس را فدای تو کرد اما آنرا فروختی،سپس گوسفند را فدای تو کرد آن را هم فروختی، پس خود را برای وصیت و کفن و دفن آماده کن




خداوند الطاف مخفی دارد ، ما انسانها آن را درک نمی کنیم ... او بلا را از ما دور میکند ، و ما با نادانی خود آن را باز پس میخوانیم




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر